- بای بک، بیر میللتین سسی - http://www.baybak.com -
اتحادی نامیمون، مشکوک، بیهوده و خطرناک در زمانی نامناسب
بای بک، آذربایجان | يئلگؤن, ۸-ي گؤلن آی , ۱۱۰۰۷ اینجی ایل, چولا ۱۷:۱۳ | بای بک, فارسجا, مقاله
|
از هر سو که مینگرم هیچ وجه اشتراکی بین خواسته ها و اهداف کردها، عربها، بلوچها و جدیدا لرها نمیبینم. هر یک ساز خود میزنند و هر یک راه خود میروند. همه اینها به کنار، با توجه به مطالبات تاریخی ملت تورک آذربایجان از اشغالگران و تروریستهای وابسته به ملت کرد، این دو ملت هرگز با هم جمع نمیگردند (حداقل تا حل اختلافات ریشه ای که صدردرصد باید احقاق حقوق آذربایجان را در برگیرد).
حتی اگر این تناقض را نیز نادیده بگیریم و فرض کنیم که با ایجاد یک جبهه متحد میتوان دشمن به ظاهر مشترک را به زانو درآورد، باز در یک آچماز مهم گیر میکنیم. جبهه مقابل ما چیست و یا کیست؟ چرا این جبهه وجودی ملموس ندارد؟ چرا طرف اعلان جنگ ما هویدا نمیشود؟ در واقع چرا کسی به اعتراضات ما جوابی نمیدهد؟ چرا نتوانسته ایم دشمن مشترک را به عکس العمل و یا مذاکره وادار سازیم؟ با تشکیل اتحادیه ها و احزاب و تشکیلات ۳ نفره، آزادی بیمعنی شده و راه استقلال کج میشود. رهروان نیز یا گم گشته و یا خسته شده برمیگردند. ملت بازیچه نبوده و حق انتخاب فقط با ملت است. |
اتحاد چیست؟
جمع شدن و هم پیمان شدن افراد یا تشکیلاتی که برای به دست آوردن هدفی معین، برای پیروزی بر دشمنی مشترک و برای اداره تشکیلاتی بزرگتر نیاز به قدرت بیشتری دارند، با در نظر گرفتن سهم و کار مشخص هر کدام.
از اصول اولیه هر اتحاد میتوان به یکی بودن اهداف اشاره نمود (و یا اگر بیشتر ملاحظه طرفین را بکنیم نزدیکی این اهداف به هم اسم برد). این اصل که در حقیقت زیربنای یک اتحاد را تشکیل میدهد میتواند ما را در شناختن چرائی و چگونگی یک اتحاد کمک کند.
چند مدتی است که نمایندگان ملتهای گوناگون ساکن در ایران نسبت به هم ابراز نزدیکی میکنند. حتی به جرات میتوان گفت که آنان به اتحادی تخیلی دست یافته و در تلاش تکمیل آن هستند. نامه پراکنیهای بیش از اندازه مشکوک، جلسات کاملا مرموز، تفاهم نامه های پنهانی و ابراز دوستیهای کاملا مزورانه از نقاط بارز این اتحاد میباشند.
مقصود من از نوشتن این مقاله نه سنگ اندازی و یا ایجاد شبهه در این اتحاد، که بر عکس برای آشنا ساختن خواننده محترم در خصوص ماهیت این اتحاد است. چرا که نتیجه این اتحاد هر چه باشد با سرنوشت ملتهای مختلف سروکار داشته و صد البته در مورد ترسیم آینده جغرافیائی به نام ایران نقش مهمی بازی میکند.
همه میدانیم که رژیم جمهوری اسلامی و در حقیقت رژِم شوونیست فارس قدرتهای دنیا و خصوصا آمریکا را عاصی کرده است. کارهای خطرناک و ناپسند جمهوری اسلامی در مقابل زورگوئیها و سیاست استعماری نوین آمریکا یک جبهه جنگ به وجود آورده است. هر دو طرف (فعلا به طرفهای دیگر درگیری اشاره نخواهد شد) سعی میکنند کار خود را قانونی جلوه داده و دیگری را مجبور به تمکین نماید. آمریکا در تلاش است تا ایران را مطیع خود کرده و منافع سرشار این منطقه که در اصل حق این رژیم شوونیسم نبوده و به ملتها تعلق دارد را در اختیار بگیرد. آمریکا میخواهد قدرت نظامی و نفوذ خود را در مقابل قدرت رقیب، یعنی روسیه افزایش دهد و دنیا را آنگونه که میخواهد ترسیم و تقسیم کند. در مقابل این کشور، رژیم ایران میخواهد منطقه را در اختیار خود داشته و با قدرتهای بزرگ معامله کند. معامله ای که کاملا بر سر حقوق ملتهای مختلف ساکن در محدوده جغرافیائی ایران میباشد. در هر دو حالت بازنده ملتهای تحت ستم میباشند.
دولت جورج بوش رسما اعلام کرده است که برای مقابله با دولت ایران بودجه نسبتا هنگفتی هزینه کرده است. این بودجه جدای از بودجه های گوناگون غیر رسمی میباشد. مورد مصرف این هزینه بسیار گسترده بوده از پرداخت به اشخاص، گروهها و نویسنده ها گرفته تا ایجاد کانالهای تروریستی (بلوچستان، الاهواز، پ.ک.ک، پ.ژ.ا.ک)، از اقدامات سیاسی گرفته تا ترورهای تبلیغاتی را شامل میشود. هیچکدام از حکومتهای تاصیر گذار نتوانسته اند گروههای تروریستی به نام آذربایجان تاسیس نمایند، چرا که ملت آذربایجان همیشه تاریخ به دوستی و مراودت اندیشیده است. برای همین منظور و برای پاک نگاهداشتن ملت و آینده آذربایجان باید از اتحادیه های استوار بر ریا و مکر دوری جست.
در مقابل صرف هزینه آمریکا، رژیم ایران نیز بودجه ای نسبتا عظیم برای مقابله با اقدامات آمریکا مشخص کرده و هزینه میکند. از مسلح کردن و شوراندن گروههای تروریستی در عراق و افغانستان و لبنان و فلسطین و سوریه گرفته تا استخدام افراد و مسئولان کلیدی آمریکائی. در اینجا نیز دوباره بازنده ملتهای تحت ستم میباشند، از منابع خودشان برای از بین بردن خودشان استفاده میشود.
اگر شبهه دریافت کمکهای نقدی، تخصصی و اطلاعاتی آمریکا به نمایندگان ملتهای تحت ستم را نادیده بگیریم و فعالیتهای گرم شده چند ماه اخیر آنها را طبیعی و وابسته به گذر زمان و افزایش آگاهی نسبی فرض کنیم، در این میان یک مشکل اساسی پیش میاید: چرا اتحاد؟
فکر نکنید که این یک ادعای بی پایه است و یا صرفا یک ایده غرب ستیزانه!! نه میتوانم شواهدی ارائه دهم که ببینید مثلا نویسنده ای که تا دیروز از ایران و شاه و ورجاوند تعریف میکرد، یک شبه تبدیل به فعال ملی آذربایجان شده و اکثر نوشته هایش به دفاع از حقوق ملتهای تحت ستم تبدیل شده است. و یا کارگر ساده ای را معرفی کنم که تا دیروز مبارز مسلح ضد آذربایجانی بوده ولی یک شبه سکان یک گروه را با شعار استقلال آذربایجان بدست گرفته و چپ و راست فرمان میدهد.
همانگونه که در ابتدای این مقال نوشتم، برای تشکیل یک اتحادیه و یا متحد شدن بر علیه یک دشمن مشترک، هدف مشترکی نیز لازم است. هدفی مشترک که اعضای اتحادیه بایستی به آن اعتقاد داشته و برای بدست آوردن آن مبارزه مشترکی داشته باشند.
از هر سو که مینگرم هیچ وجه اشتراکی بین خواسته ها و اهداف کردها، عربها، بلوچها و جدیدا لرها نمیبینم. هر یک ساز خود میزنند و هر یک راه خود میروند. همه اینها به کنار، با توجه به مطالبات تاریخی ملت تورک آذربایجان از اشغالگران و تروریستهای وابسته به ملت کرد، این دو ملت هرگز با هم جمع نمیگردند (حداقل تا حل اختلافات ریشه ای که صدردرصد باید احقاق حقوق آذربایجان را در برگیرد).
پس اتحادی که صحبتش میرود در کجا تشکیل یافته است؟
این اتحاد کذائی در پشت درهای بسته و پس از جلسات مشکوک ایجاد شده است. تشکیل دهندگان این اتحادیه نه تنها از ارائه جزئیات عاجزند، بلکه در کل از کارآئی و مؤثر بودن کار خود نیز مطمئن نیستند.
چرا که خود نیز نمیدانند طریق بازی را. گردانندگان پشت پرده این بازی نیز اطلاعات کافی به بازیگران نداده اند. تنها چیزی که میبینیم برنامه های پس از اتحاد است که این برنامه ها نیز حرفی برای گفتن ندارند.
همه به اصطلاح متحدان در یک نکته موافقند و آن اینکه دشمن مشترک همه شان رژیم شوونیست فارس میباشد. ولی تعریفی که از این رژیم و یا به اصطلاح سیستم ششونیسم فارس ارائه میدهند متناقض است.
یکی از اعضای این اتحادیه خواهان تعامل با شوونیسم است به شرطی که خود را اصلاح کند، عضو دیگر اتحادیه میگوید حقوق من و شوونیسم بایستی برابر باشند تا به راه رفته ادامه دهیم و من نیز میگویم آب من و شوونیسم در یک جوی نمیرود و تنها راه علاج جدائی کامل است.
اگر تنها همین سه مورد ساده را مورد تحلیل قرار دهیم میبینیم که تعریفی که از دشمن مشترک داده میشود، در اصل برای شناساندن یک دشمن مشترک نیست بلکه دشمنی چندگانه میباشد که در یک مورد بخصوص به یکی از اعضای اتحادیه ضربه میزند.
یعنی دشمنی که در موردی با من دشمنی دارد، با دیگری به هیچوجه دشمن نبوده و حتی نکات اشتراکی نیز دارد.
در اینجاست که اصل تشکیل اتحادیه متزلزل شده و اعضای محترم آن در ناکجا آباد افتاده و یا به زبان ساده تر پا در هوا باقی میمانند.
دشمنی که ماهیت جداگانه ای برای افراد مختلف داشته باشد، به یقین نمیتواند به عنوان دشمن مشترک بین آنها مطرح باشد. چرا که دشمن جانی و مالی برای من، برای شما تنها خطر مالی دارد و برای دیگری فقط از بعد فرهنگی ناراحتی به وجود آورده است. برای جنگ با این دشمنان، گروهها در جبهه های مقابل هم قرار میگیرند و چه بسا در بحبوحه جنگ متوجه خواهند شد که آنی که با وی مقابله میشود نه تنها شوونیسم فارس نیست بلکه یکی از اعضا این اتحادیه است!!
حتی اگر این تناقض را نیز نادیده بگیریم و فرض کنیم که با ایجاد یک جبهه متحد میتوان دشمن به ظاهر مشترک را به زانو درآورد، باز در یک آچماز مهم گیر میکنیم. جبهه مقابل ما چیست و یا کیست؟ چرا این جبهه وجودی ملموس ندارد؟ چرا طرف اعلان جنگ ما هویدا نمیشود؟ در واقع چرا کسی به اعتراضات ما جوابی نمیدهد؟ چرا نتوانسته ایم دشمن مشترک را به عکس العمل و یا مذاکره وادار سازیم؟
وقتی صحبت از شوونیسم فارس میشود همه ناراحت میشوند. همه احساساتی میشوند و رگهای گردنشان ورم میکند. ولی وقتی سخن از رودروئی میشود، کسی در میدان نیست!! چرا؟
چون میدان، میدان جنگ نیست. در میدان جنگ طرفین درگیر همدیگر را میبینند و میشناسند و برای همین میتوانند به صورت علمی و عملی حملاتی علیه هم انجام دهند. حتی اگر همدیگر را به چشم نبینند، وجود دیگری را حس میکنند! چرا دشمن ما را و ما دشمن را به صورتی که باید حس نمیکنیم؟ کلمه “ما” هدفم را که “ملت” میباشد بیان میکند.
این هم نقطه ضعف ملتهای تحت ستم است. آنها هنوز دشمن خود را از پوسته اش بیرون نکشیده اند. هنوز دشمن را مجبور به جبهه گیری نکرده اند و مهمتر و خطرناکتر از همه اینکه دشمن معترضان را به حد کافی خطرناک نمیبیند. این به آن معنی نیست که بگذاریم شوونیسم کاملا آسوده به کار خود ادامه بدهد، نه، منظور من این است که دشمن باید درد را احساس کند. با توصیف درد نمیتوان کسی را مجبور به استفاده از دارو نمود. دشمن باید درد را لمس کند تا به فکر چاره بیافتد. و به فکر چاره افتادن یعنی درگیری رودررو و یا معامله دو طرفه. این است که میگویم این اتحاد و اتحادهای شبیه این کاملا بی فایده بوده و حتی خطرناک میباشند. چرا که نه دشمن مشترک تعریف شده و نه اینکه در جبهه مقابل کسی صف آرائی کرده است.
شوونیسم با همه قدرت خود فعالیت میکند. در این چند دهه ای که حداقل از انقلاب ۵۷ میگذرد، شوونیسم توانسته است میلیونها نفر از ملتهای تحت ستم را آسیمیله کرده و شخصیتی جداگانه به آنها بدهد، منابع آنها را غارت کند، سیاستهای کثیف خود را گسترده تر کند، برنامه های جامعتر و به روزتر ارائه کند و حتی بیدارشدگان چندی را خاموش کند.
در مقابل، ما نه تنها هیچ بردی نداشته ایم بلکه با ایجاد تشکلها و اتحادیه های توخالی، خود را سرگرم جنگهای بیهوده با خودیهای بیگانه تر کرده ایم. نمونه اش جنگ بین استقلال طلبان و فدرال خواهان آذربایجان است. حتما اینها طبق عادت و برای خود شیرینی و پنهانکاری خواهند گفت: جنگی بین ما نیست و ما در یک سنگریم!!
این دو گروه بی آنکه منشا و مرکزی داشته باشند خود را وزنه میانگارند. در حال حاضر تنها از دو فرد در مجامع عمومی بیشتر یاد میشود. دکتر ضیا صدرالاشراف و آقای صالح ایلدیریم. یکی از سوی فدرالیستهای آذربایجان و دیگری از سوی استقلال طلبان آذربایجان. فعلا بگذریم که در آذربایجان اصلی (نه آذربایجان در غربت) هنوز معنی و مفهوم فدرالیزم و استقلال در بین عامه مردم جا نیافتاده است. ولی چون عده ای بر حسب تصادف و به خاطر موقعیت اجتماعی به هم ریخته فعلی توانسته اند مقامی و نامی به هم بزنند، این دو گروه در خارج از آذربایجان علم شده و خود را مسئول ملت میدانند (یعنی ملت را به دو گروه اصلی فدرالچی و استقلال طلب جدا کرده و عده ای را نیز ساتقین و مانقورت نامیده اند، در حالی که ملت هنوز تصمیم نگرفته است. زیرا شرایط و آگاهیهای لازمه برای تصمیم گیری برایش مهیا نشده است).
سخنان این دو گروه ناقض یکدیگر بوده و هر یک از آنها نیز به تنهایی خالی از هر گونه برنامه مدون و طولانی مدت میباشند. اگر به سخنان پیرارسال، پارسال، سال و امسال هر دو گروه گوش داده و قدری تامل نمائید متوجه منظور من خواهید شد. اولی هنوز از زندگی در ایران و زبان ناقص فارسی میگوید و دیگری از معادن طلای آذربایجان و مجاهدین خلق خائن صحبت میکند.
واقعا اینها کیانند؟
اینها همانگونه که بارها خاطر نشان ساخته ام افرادی هستند که بنا به فرصتهای به وجود آمده مطرح شده اند. نیاز جامعه و تغییر زمان جوامع انسانی را تحت تاصیر قرار میدهد. اگر فردی (خودی یا غیر خودی) در جریانی قرار گیرد، میتواند به آسانی به اوج برسد.
البته این نظریه نه تنها برای نفی دانش و فعالیتهای اشخاص نیست بلکه تا حدودی خواهان حفظ حرمت آنها نیز میباشد. به این معنی که این افراد بدون داشتن اندیشه سیاسی و صرفا با دارا بودن موقعیت اجتماعی و یا مدارج علمی (نه همه افراد مطرح) وارد کارزار تماما سیاسی شده اند. اینها هرگز نخواهند توانست شرایط را آنگونه که هست ارزیابی کرده و تصمیمات جدی و استراتژیک اخذ نمایند، که همین امر بایستی ما را به فکر و عکس العمل وادارد. شرایط آذربایجان با شرایط یک دانشگاه یا یک کارگاه تفاوت عمده ای دارد و برای همین امر هر شخصی نمیتواند و نباید اظهار نظر کرده و راهبری کند.
باید دقت بیشتری داشته باشیم تا ملت چندین شقه نشوند. اصلی ترین و تنهاترین راه رهائی از یوغ شوونیسم و فاشیسم (چه ملی و چه زبانی و چه دینی) بیدار کردن حس ملیگرائی است. هر آذربایجانی قبل از اینکه به دینی و سیاستی مشغول شود آذربایجانی است. و اینجاست که تعاریف داده شده تاکنون از دشمن و آینده آذربایجان ناقص و نادرست مینمایند. “آذربایجانی باش و تصمیم بگیر” این شعار من است. چرا که با انجام این تنهاترین مورد، هر آذربایجانی نخست خود را شناخته و سپس آینده خود را خواهد ساخت. این شناخت نیز چون با آگاهی بوده است به هیچ عنوان نادرست و خطرناک نخواهد بود.
اتحاد ملتهای تحت ستم در تنهاترین تلویزیون آذربایجان
تمامی ملتهای تحت ستم دارای تلویزیون و مطبوعات میباشند. سالهای سال است که کردها و اعراب دارای شبکه های تلویزیونی هستند. سالهای سال است که سیاستمداران، مطبوعات و خبرگزاریهای غربی میدانند ملتهای تحت ستم مبارزه میکنند.
آیا تا امروز از نمایندگان ملت آذربایجان دعوت به اتحاد شده بود؟
آیا تا به امروز خبری و تفسیری از ظلم شوونیسم شنیده بودید؟
سعی میکنم بدبین نباشم و این اتفاقات را رشد دموکراسی و ایجاد دوستی بین غرب و ملتهای تحت ستم (مابین خودشان نیز) فرض کنم و حتی مطمئن باشم که هیچ توطئه ای در کار نیست و دشمنان نمیخواهند از وجود ما به نفع خودشان و بر علیه دشمن خودشان (برای آنها رژیم ایران - برای ما رژیم شوونیست) استفاده کرده و پس از رسیدن به اهداف خود ما را به گوشه ای بیاندازند، همچنانکه تا به امروز بارها و بارها انجام داده اند.
وقتی برنامه های تلویزیونی ملل تحت ستم را از گون آذ میبینیم این سوال پیش میاید که هدف غائی اینها چیست؟ چرا اینها بدون داشتن برنامه ای مدون و کارا، به وقت کشی و بازی با کلمات میپردازند؟
اولین سوال: چرا اینها ملت و سرزمین خود را مشخص و مستند تعریف نمیکنند؟
در هر حال من معتقدم برای پیش بردن سیاستهای ملی، ملت بایستی شریک شود. یعنی برای جلوگیری از استعمار، استثمار، اشغال و توهین، خود ملت بایستی دست به کار شود. برای رسیدن به این مرحله بایستی آگاهی به مردم داده شود. و برای دادن آگاهی بایستی اقدامات فرهنگی و مطبوعاتی انجام گیرند. چاپ کتاب و مجله، تشکیل برنامه های تلویزیونی و مصاحبه و گزارش و از این قبیل کارها. ولی نه برنامه های توخالی و خطرساز.
آیا میدانید آن دو گروه آذربایجانی که در بالا وصفشان رفت تا به حال هیچگونه اقدام فراگیر فرهنگی و مطبوعاتی نکرده اند؟ آیا میدانید هیچ کدام از این دو گروه مایل به شراکت با ملت در قدرت کنونی و آتی نیستند؟ آیا میدانید هیچکدام از اینها از سوی ملت انتخاب نشده و دارای صلاحیت تصمیم گیری برای ملت نمیباشند؟
و برای همین است که کارهای اینها پشت پرده انجام میگیرند. برای همین است که بدون مراجعه به مردم تصمیم گرفته و نسخه میپیچند. برای همین است که از انتقاد میهراسند و در جواب دهی به سوالات طفره رفته یا وامیروند. و برای همین است که هراز چند گاهی یکی یا گروهی لو رفته و درگیریهای داخلی خود را بروز میدهند و همدیگر را تکه پاره میکنند. تقسیمات درون تشکیلاتی و ایجاد دسته های کوچکتر و اختلاسها و … دهها مورد دیگر بیانگر غیر سیستماتیک و هردمبیلی این گروهها میباشد.
همه اینها به تئوریهای خام وابسته اند و هر از چندگاهی چرخشهای ۱۸۰ درجه ای مینمایند. برای همین بایستی جلوی افراد ناوارد و ناپخته گرفته شده و به هر کسی میدان و امکان سخن داده نشود. نه اینکه به سانسور و یا حذف فیزیکی پرادخت، نه، منظورم این است که در شرایط فعلی میتوان دشمن را بزک کرده و به عنوان رهبر آینده به ملت قالب نمود. به همین راحتی. چون هنوز ملت از آگاهی کامل محروم مانده است و نمیداند در کجا و چگونه و چرا گیر افتاده است. با دیدن تنها بارقه ای از یک چراغ قوه، خواهد انگاشت که به آفتاب رسیده است. شناساندن فرق بین چراغ قوه و آفتاب بر عهده ماست. نه اینکه اولی را به مردم بقبولانیم.
چه باید کرد؟
برای صحبت از آذربایجان، نخست باید آذربایجان را شناخت، باید آذربایجانی بودن را احساس کرد. آنهایی که هنوز خود را آذربایجانی میدانند و برای دفاع از آن سالها حرف میزنند (صرفنظر از اینکه سخنانشان بیهوده است) هنوز نمیدانند آذربایجان کجاست و آذربایجانی کیست. هنوز میترسند از همدان و مهاباد و تهران و قم و … سخن بگویند. هنوز نمیتوانند از باکو و قاراباغ و … دفاع کنند. هنوز خیلی از افراد مطرح در حرکت ملی با اکراه از تبریز نام میبرند.
یکی میگوید آذربایجان از شمال تا جنوب است و دیگری میگوید همدان پایتخت کردها است (اگر کردها ماد باشند پس پایتختشان باید هگمتانه یا همدان امروزی باشد). با این اوصاف چه کسی میتواند در مورد آذربایجان سخن بگوید؟ میبینیم که با تحلیل گفته ها و باور این گروهها به تناقضاتی برمیخوریم که سنگ بنای شکست کامل را تشکیل میدهند.
یکی میگوید آذربایجانی شیعه جعفری است و دیگری میگوید آذربایجانی هر چه باشد باید مسلمان باشد!! و یکی مثل من میگوید دین خارج از بحث ملیت است.
و من فکر میکنم حس ملیگرائی و اعتقاد به ملت بایستی از اساسی ترین برنامه های ما باشد. یعنی اگر فردی خود را از ملتی بداند که در سرزمین ملی خود زندگی میکند، آنوقت برای آینده خود و برای دفاع از خود برنامه ریزی میکند. من در وهله اول آذربایجانی هستم، بعد میتوانم فکر سیاسی، مذهبی داشته باشم و یا حتی تصمیم بگیرم تا همسایه خود را شناخته و تحمل کنم.
ما هنوز نتوانسته ایم به قزوینی بگوئیم که شما آذربایجانی هستید!! هنوز زنجانی خود را آذربایجانی نشناخته است!! هنوز در همدان از فارس شدن رها نشده ایم!! هنوز تهران پایتخت شوونیسم است!! هنوز شوونیسم مذهبی در قم حکومت میکند!! هنوز اردبیل و تبریز قهر و آشتی میکنند!! هنوز آستارا رشتی نامیده میشود!! هنوز انزلی مال فارسهاست!! پس کجاست آذربایجانی که این دو گروه برای آن نقشه میکشند؟ (اینها را به صورت کلی نوشته ام و گرنه میدانم در شهرهای مختلف آذربایجان مانند قزوین و همدان و … آذربایجانیهای واقعی کم نبوده و نیستند، من هدفم این است که هویت آذربایجانی را بایستی به عموم بشناسانیم و کل آذربایجان ملیت، سرزمین و آینده خود را محافظت نماید.)
در خاتمه
میخواهم حرف دلم را بزنم و آن این است که اتحاد نامیمون مورد بحث دامی است که گستراننده اش از ما نیست، آنرا برای ما گسترانده اند.
این دام برای اسیر کردن ملتها برنامه ریزی شده است.
به عنوان مثال ما آذربایجانیها که هنوز با کردها مرز بندی نکرده ایم، چگونه میتوانیم از یک جبهه به دشمن فرضی حمله کنیم؟ چگونه میتوانیم پشت به پشت دشمنی بدهیم که همیشه خنجر از پشت زده است؟ همین چند ماه پیش و تظاهرات تروریستها در سولدوز، همین چند سال پیش و حمله اکراد به سولدوز، همین چندین سال پیش و کشتار اورمو و خوی و … از یادمان نرفته است!! هنوز شهرهای ما در اختیار آنهاست!! آیا فکر میکنید بعد از پیروزی بر دشمن فرضی میتوان اختلافات فی مابین را حل کرد؟ مطمئنا خیر.
اختلافات ریشه ای مانع بزرگی در راه اتحاد هستند. همزیستی مسالمت آمیز شاید در یک مقطع زمانی قابل طرح باشد ولی اتحاد، هرگز دست یافتنی نیست. تا آذربایجان آنگونه که باید به رسمیت شناخته نشود، چه شوونیسم و غریبه و چه دوست نما و همسایه، دشمن آذربایجان محسوب میشوند.
در این میان با چه کسی و بر علیه چه کسی باید متحد شد؟
ملت آذربایجان نباید با آش پخته شده توسط ناواردان بازی خورده پذیرائی شوند. برای پختن غذای آینده آذربایجان بایستی شرافتمندانه هست ها و نیست ها را با ملت در میان گذاشت. بایستی با قدرت ملی غذای مناسب آینده را مهیا نمود. آشی که این اتحادیه و اتحادیه های شبیه به آن ارائه خواهد داد، هشت وجب روغن رویش خواهد داشت.
اصلا شاید ملت ما آش دوست نداشته باشد و تصمیم بگیرد غذای دیگری بپزد؟
و بازهم ادعا میکنم که دادن آگاهی به مردم و سپس درخواست انتخاب از آنها تنهاترین راه پیش رو میباشد. شعارهای دموکراسی و یا بازیهای جهانی گری پشیزی ارزش ندارند. واقعیت این است که ملت ما باید خود را آزاد کند. و برای اینکار فرصت سازی لازم است. فرصت سازی با فرصت سوزی اشتباه گرفته نشود.
به نظر من برنامه های تلویزیونی این مدلی! تنها جنبه گمراه سازی، تفننی داشته و از بار سیاسی خالی میباشند، البته شاید برای عده ای نان روزمره تامین کند. افراد شرکت کننده نه تنها ملت خود را تمثیل نمیکنند که حتی در مواردی در مقابل ملت خود قرار میگیرند. نمایندگان تشکلات ملتهای دیگر را جدا کنیم، نمایندگانی که به نام گروههای آذربایجانی در برنامه ها شرکت میکنند به هیچ وجه واجد شرایط نیستند. اینها نه اکثریت دارند و نه اقلیت، چون منتخب نیستند. بین خود به قرارهایی رسیده اند و برای خود حرفهایی میزنند. در داخل آذربایجان اکثریت مردم حتی اسم این افراد را نیز نشنیده اند. پشت کرسی نشسته و گول به به و چه چه آشنایان و بهره کشان را نخوریم.
بیایید ملت خودمان را به بازی نگیریم. وضع آذربایجان واقعی (نه آذربایجان در خارج) بسیار بحرانی است. فقر غوغا میکند، ماشین آسیمیلاسیون شوونیسم با قدرت و سرعت بیشتری کار میکند و مهمتر اینکه حس گریز از ملیت پاشنه آشیل ما شده است. برای فایق آمدن بر این مشکلات بایستی آستین ها را بالا زد و کوشید. نشستن و نسخه پیچیدن بماند به بعد از انتخاب شدن توسط مردم. امروز باید سطح آگاهی مردم را بالا برد. به هر طریق ممکن باید هویت ملی را به افراد آسیمیله شده برگرداند. بعد از آن، شکست دشمن سهل است و آینده ملت درخشان. هر چه زودتر، هر چه گسترده تر و هر چه حرفه ای تر بهتر. امروز با دست خالی و بدون برنامه نمیتوانیم به جائی برسیم.
چه برنامه هایی برای اداره خودمان داریم؟ میگوئید باید از دیگران بخواهیم ما را اداره کنند؟
شاید بهتر باشد بدون تکیه بر دیگرانی که نیمشناسیمشان به مبارزات خودمان ادامه دهیم. آذربایجان به خودی خود قادر به احقاق حق است، کافیست زبانها در یک سو چرخیده و پاها در یک راه قدم بردارند و دلها پاک و مملو از آذربایجان باشند.
با تشکیل اتحادیه ها و احزاب و تشکیلات ۳ نفره، آزادی بیمعنی شده و راه استقلال کج میشود. رهروان نیز یا گم گشته و یا خسته شده برمیگردند. ملت بازیچه نبوده و حق انتخاب فقط با ملت است.
با پختن آش در اتحادیه هایی نظیر آنچه شرحش رفت، کام ملتها را زهر نکنید.
تبریزلي بای بک (مسعود انتظار)
۲۴/۰۴/۲۰۰۷
گلاسگو
، بیر میللتین سسی
http://www.baybak.com
بای بک سایتیندان پرینت اولوب
http://www.11007.baybak.com/616.azr
یازینین اینترنت آدرسی
گوروش کاپانیبدی